خانه وبلاگ
بايگاني شده ها
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
مامان ایلیا
وبلاگ فارسی مامان ایلیا
وبلاگ انگليسي مامان ایلیا
آرشیو شده ها
تیر ۸٧
اردیبهشت ۸٧
بهمن ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
تیر ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
آبان ۸٥
خرداد ۸٥
اسفند ۸٤
دی ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آبان ۸۳
مهر ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳
اردیبهشت ۸۳
فروردین ۸۳
لینک دوستان
وبلاگ فارسی
قالب وبلاگ
تفريحات اينترنتي
دوستیابی سالم
خرید اینترنتی
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان
فان
ایلیا : مامان،شما تو شرکتتون تلویزیون دارین؟
من: فکر کنم یک دونه باشه، چطور؟
ایلیا: پس شما تو شرکت میتونین تلویزیون ببینین؟
من: نه، برای نگاه کردن ما نیست، برای مواقع خاص تو جلسات که لازمه سی دی خاصی رو اجرا کنن.
ایلیا: ای بابا ، پس شما تو شرکت چه FUNی دارین؟
من: پیش خودم میگم...خبر نداری تو شرکت چیزی که کم نداریم فانه!!!
اطلاعات بیشتری نیاز دارید؟
امتحان هدیههای آسمانی داشت، امتحان پایان ترم. طبق معمول بدون اپسیلون درصد استرس. به زور راضیش میکنم که چند صفحه ازش بپرسم و اگه بلد بود رفع زحمت کنم!!! چند تا سوال پرسیدم ، بلد بود. ازش میپرسم : در مورد حضرت محمد چی میدونی؟ جواب : آخرین پیامبر خدا بود. من : دیگه؟ ایلیا : دین اسلام رو آورد، مردم را به راه راست هدایت میکرد. من: دیگه؟ ایلیا : دیگه اینکه... عزیزترین انسانها نزد خداوند بود. من: دیگه؟ ایلیا :... همین دیگه. بیشتر میخوای بدونی برو سایت محمد دات کام رو ببین!!! من : 


سالگرد تولد ایلیا
امروز ساعت یازده و پنجاه دقیقه قبل از ظهر ایلیا وارد ده سالگی شد. نه سال پیش در یک چنین ساعتی پرستاری پسرک فسقلی رو بغل پدرش داد و گفت : آقا چشمتون روشن! اینم آقا پسرتون. و پسرک آغوش پدر رو با فواره بلندی پذیرا شد.
امسال با نظر خودش ترجیح دادیم جشن تولد خانوادگی بگیریم. خوش گذشت.
پسرم، تولدت مبارک!
پيام هاي ديگران () link شنبه ۱ تیر ،۱۳۸٧ - مامان ایلیاتستهای چند جوابی – یک
ایلیا دو سال اول و دوم دبستان رو در یک مدرسه دیگهای درس خوند که خوراکشون امتحانهای چند گزینهای بود. یکبار هم جلسهای برای اولیا گذاشتند با این صورتجلسه که قرار هست برای بچههایی که امروز والدینشون رو دعوت کردیم کلاس مخصوصی بگذاریم به فلان مبلغ ، و در این کلاسها که فقط برای دروس علوم، ریاضی و فارسی تشکیل میشه، بچهها رو با سیستم امتحانات تستی آشنا کنیم و آمادهشون کنیم برای......... که آه از نهاد من در اومد، صبر کردم تا صحبتهای سخنران تموم بشه و طبق معمول که نمیدونم چرا ( یعنی میدونم چرا ولی نمیدونم چرا معمولاً هیچ کس هم عقیده با من نبود!) همیشه با اولیا مدرسه ساز مخالف میزدم،شروع کردم به انتقاد... که مادر محترمی حرفم رو قطع کرد و گفت خانم قیمتی نداره که . عوضش سرشون گرم میشه و ما دو ساعت عصر از دست شیطونیاشون خلاص میشیم و تاززززززززه برای کنکور هم آماده میشن!!!!
ایلیا که در اون کلاس شرکت نکرد ولی تاثیر این سوالات چند گزینهای این عکسی است که اینجاست. چند تا دیگه هم از این نمونه هست که اگه پیداشون کردم، اسکن میکنم تا خاطرهای باشد برای آینده.

جمله سازي
دوشنبه _ 14 بهمن 86
ايليا امتحان جملهسازي داشت، بايد براش سوال طرح ميكردم.....
سوال- يك كلمه بنويسيد كه پسوند "بان" داشته باشد و با آن يك جمله بسازيد.
جواب- شتربان - خانواده ما شتربان ندارد.
........
مامان: ايليا اين جمله كه نوشتي از نظر دستور زبان فارسي درسته ولي از نظرمعنائي جمله خوبي نيست.
ايليا : چرا؟!
مامان: چون معني اين جمله يعني اينكه ما همهمون شتريم ولي شترباني نداريم!!!
ايليا: خب كه چي؟!!!

مامان: خب كه اينكه عوضش كن ديگه! يه جمله ديگه بنويس!
ايليا: ولش كن، همين خوبه ديگه! ( ظاهراً هنوز مطمئن نيست كه ما شتر نباشيم!!!!)
مامان: عوضش كن
!!!!
بعد از لحظاتي........ شترها اگر شتربان نداشته باشند ديوانه ميشوند.
پيام هاي ديگران () link دوشنبه ۱٥ بهمن ،۱۳۸٦ - مامان ایلیايک توضيح
سوال : چرا اين وبلاگ دير به دير به روز ميشود؟
جواب: خيلي ساده است، چون ايليا بزرگ شده و ديگر شيرينكاريي نميكند كه قابل عرض باشد.
سوال: يعني اين وبلاگ تعطيل خواهد شد؟
جواب: خير، به هيچوجه. شيرينكاري نميكند ولي قلمبه سلمبه كه ميگويد، بعضي حرفهاي گندهتر از دهانش .....
ايليا : مامان! خواهش ميكنم درست صحبت كن. من از اين طرز حرف زدن خوشم نمياد. اينطور حرف زدن ناراحتم ميكنه!!
توضيح ۱: اين مصاحبه بجز خط آخر كاملاً خيالي است.
توضيح ۲: درست است كه ما والدين امروز كودكيمان را در رژيم والدين سالاري گذرانديم و بزرگساليمان را در رژيم كودكسالاري سپري ميكنيم و از هيچيك از اين نمدها برايمان كلاهي ساخته نشد ولي از اينكه بچههاي امروز ميتوانند حرفشان را به راحتي بزنند، احساسشان را بيان كنند و حقشان را بگيرند خوشحالم .
پيام هاي ديگران () link پنجشنبه ٢٦ مهر ،۱۳۸٦ - مامان ایلیاراه افتادن و زبون باز كردن مامان
ديشب كه گچ رو باز كردم ( خيلي احساس خوبيه ها كه دو پاي آدم روي زمين باشه! ) ايليا ذوق زده شده بود ، روبروي من ايستاده بود و با خوشحالي دستهاش رو بهم ميزد و ميگفت: آفرين مامان! بيا ! بيا يه قدم ديگه! آفرين! خيلي خوب راه ميريها.... ( ياد بچگيش افتادم كه عكس اين صحنه بود و من با يه عروسك يا اسباب بازي روبروش ميايستادم و دست ميزدم و تشويقش ميكردم كه راه بياد
) بابائي ببين مامان چه خوب راه ميره؟ بابائي گفت: تازه كجاش رو ديدي يه ماه ديگه صبر كني زبون هم باز ميكنه!!!!
یک خاطره
اين روزها وبلاگهاي مادراني كه از بچههاشون مينويسن در مورد روز مادره و كادوهايي كه گرفتن و اولين كادوي روز مادر ما معمولاً كارت پستالهائيه كه با دستهاي كوچولوشون درست كردن. اينها هدايايي است كه من امسال از ايليا گرفتم، دو جلد كتاب نوشته خودش، سه هزار تومان پول! چقدر دلم براي اين غلط غولوطهات تنگ شده، چقدر دلم براي اون پسرك كوچولوي فينگيلي تنگ شده.
، يك موس براي موهام و يك رژلب و مقادير معتنابهي غرغر كه اين كادوها اصلاً كافي نيست، بايد به مامانم بيشتر از اينها كادو بدم! ميدوني پسركم همه اينها كه به من دادي برام يه دنيا ارزشمندن ولي از همه بهتر خاطرهي روز مادر چهارسال پيش هست. "با بابا از مهد كودك برگشتي . من توي خونه دوره نقاهت بعد از عمل رو ميگذروندم. در رو كه به روت باز كردم داشتي اين پا و اون پا ميكردي و با هول و دستپاچگي كودكانه از اينكه مبادا جملهاي رو كه تو مهدكودك دهها باربراتون گفتن و تمرين كردي فراموش كني گفتي: سلام مامان ، زورت مبارك!!!"

من هديه روز مادر رو گرفتم!
ديروز كه رسيدم خونه از دستت خيلي ناراحت شدم. خيس از عرق و كلافه از گرما و آفتاب داغ بعدازظهر وقتي سردردت رو بهانه كردي كه از رفتن به كلاس زبان معافت كنم، ديگه از كوره در رفتم. پسر گلم! دست خودم نبود خيلي عصباني شدم. تو مطب دكتر كه نشسته بوديم وقتي چشمهاي اشكآلودت رو ديدم از خودم بدم اومد كه سرت داد كشيدم. در عوض تو به اين كوچيكي چقدر بزرگ منشانه رفتار كردي كه عذرخواهيم رو پذيرفتي ، كه گفتي تقصير خودت بوده كه رعايت مامانت رو نميكني، كه نگران بودي كه روز مادر نزديكه و نميدوني چي برام بخري كه لازم داشته باشم و خوشحالم كنه....
متن كامل كتاب سه صفحهاي "زندگي خوب" رو اينجا مينويسم كه هر وقت ميخوام اينجا رو آپديت كنم يكبار ديگه نصيحتهاي پسركم رو مرور كنم.
قسمت اول: | سلام: خانم هايي و آقاهايي كه سركار ميرويد توجه كنيد: كه هر وقتي كه از سركار ميآييد و خسته هستيد لطفاً با هيچ كس حتي بچهها دعوا نكنيد جواب درست را بگوييد و بعد يك نفس عميق بكشيد و با كاغذ خودتان را خنك كنيد |
قسمت دوم | اگر پسر يا دخترتان سر ميز غذا نخورد بگوييد: عزيزم اگر غذا نخوري گشنه ميموني و مريض و رشد نميكني |
قسمت سوم | اگر با كسي دعواتون شد دعوا را قطع كنيد و صبر كنيد تا دوباره آشتي كنيد |
♫ ♪ ♫
مامان: واي اين كتاب معركهس. چطوري تونستي تو نيم ساعت ايدهشو پيدا كني؟؟؟ داري نويسنده ميشيها!!!
ايليا: اي بابا اين كه نويسندگي نيست،هر وقت تونستم يه كتاب اندازهي اون ديكشنري تو بنويسم نويسنده ميشم.
مامان: ولي ديكشنري يا كتابهاي بزرگ هيچوقت نيم ساعته نوشته نميشن. مثلاً فردوسي شاهنامه ش رو در سي سال نوشته.
ايليا: خودم ميدونم!! فردوسي ميگه :
بسي رنج بردم در اين سال سي...عجم زنده كردم بدين فارسي
نميرم از اين پس كه من زندهام....كه تخم سخن را پراكندهام
مامان:
خوب اونوقت تو معني عجم زنده كردم بدين پارسي رو هم ميدوني؟؟؟؟
ايليا: يعني وقتي عربها به ايران حمله كردن زبون فارسي ما رو از بين بردن بعد فردوسي سعي كرد كه يه كاري كنه كه مردم دوباره فارسي حرف بزنن
مامان :
پيام هاي ديگران ()
link
دوشنبه ۱۱ تیر ،۱۳۸٦ - مامان ایلیا
آبنبات چوبي(۳)
مكالمه تلفني ايليا: مامان امروز كه از مدرسه برميگشتم برات گل آوردم، زود بيا خونه ببيني. مامان: دستت درد نكنه، قربونت برم جيگرم، از كجا گل خريدي برام؟ ايليا: هيچي بابا! يه خرابهي كثيفي بود بغل دست مدرسهمون، از اونجا چيدم. مامان:


آيا ايليا نويسنده است؟ قسمت دوم
خوب! طبق نرم جامعه من يه مادر بيخيال در امر آموزش هستم. چون سالي يكي دو بار بيشتر به مدرسه پسرم نميرم (به دلايلي! از جمله آب در هاون كوبيدن يا همون قرائت سوره مباركهي ياسين) ضمن اينكه زنگ هم نميزنم و جملهي لوس" ايليا درسش چطوره؟" رو هم نميپرسم. تو كتم هم نميره كه بايد همچون خيل عمده مادران نگران مرتب بشينم بالا سر بچه و بنويس بنويس كنم. بگذريم!
و باعث شد كه ...
يكي از روزها معلمش پيغام فرستاد كه برم به ديدنش. خانم معلم با ديدن من گفت خانم واقعاً تبريك ميگم از داشتن همچين پسري!!! چه قدر هنرمند، چه قدر خلاق! گفتم : مگه چيكار كرده؟ گفت: شما كتابهاش رو نميخونيد؟ گفتم چرا، ولي فكر نمي كنم چيز خيلي مهمي باشه. گفت: به نظر شما شايد! ولي اين بچه فقط 8 سالشه. ببنين چه قشنگ برش زده و منگنه كرده. پشت جلدش رو ديدين؟ ديروز تو كلاس ولوله شده بود. بچهها ميخواستن كتابشو ازش بخرن. يه چيزي شبيه مزايده! پشت كتاب نوشته بود دويست تومان ولي تا سه هزار تومن مشتري داشت. ف. من رو ضامن كرد امروز 500 تومن بيعانه بذاره و فردا باقيش رو بياره. هـ . هم نسخه دست نويس می خواست. من تصميم گرفتم كه كتابهاشو بفرستم براي وزارت آموزش و پرورش. لطفاً نمونههاي ديگهش رو هم بياريد.
من چون از معجز دادن امامزادهاي به نام آموزش و پرورش مطمئن بودم، گفتم البته من همه كتابهاش رو نگه داشتم ولي شما همين دو نمونه رو بفرستيد كافيه!!!
الان يه چيزي حدود يك ماه و نيم از اين ماجرا ميگذره و از تشويق آموزش و پرورش هم خبري نيست. ظاهراً وزارتخانه مثل خانم معلم قربون دست و پاي بلوري شاگردش نميره.
اين ايلياي ما، يا اين جور كه خودش پاي برگههاش مينويسه "جناب آقاي ايليا"، يه مدت هم روزنامه محلي مينوشت. قضييه اينجوري بود كه ميرفت دقيقهها پشت پنجره سالن ميايستاد و به خيابون نگاه ميكرد و بعد ميدويد تو اتاقش و يك صفحه A4 پر ميكرد. با صفحه بندي و البته مصور! بعد ميداد به من و اصرار داشت كه دقيق بخونم. ميگفت: وقتي تو سر كار هستي من تلويزيون گوش ميكنم و به خيابون نگاه ميكنم و خبرها رو جمع و خلاصه ميكنم تا تو كه سرت خيلي شلوغه بتوني خلاصه خبرها رو اين جا بخوني!
به نظر من ايليا نويسنده خواهد شد اگر ادامه بده اما نه به دليل اين كتابها و روزنامه، به اين دليل كه از زبان نوشتاری زياد استفاده ميكنه بخصوص در مواقعي كه به موضوع جديدي برخورد ميكنه. هر بازي جديدي كه ميخواد انجام بده حتماً تراكت تهيه ميكنه . وقتي ميونهمون شكراب ميشه آشتينامه مينويسه. يه دفتر هم داره كه داستانهاي سريالي توش مينويسه. ولی معمولاٌ علايق بچهها مرتباً در تغيير و تحول هست. به هر حال اميدوارم که قلم رو زمين نگذاره.
پيام هاي ديگران () link چهارشنبه ٥ اردیبهشت ،۱۳۸٦ - مامان ایلیاآيا ايليا نويسنده است؟ قسمت اول
يادم نميآد دقيقاً چي باعث شد ايليا به نوشتن علاقمند بشه. حدود يك سال پيش بود كه يه روز كه از سر كار برگشتم يه كتاب در قطع مينياتوري! داد دستم و گفت ببين من اينو نوشتم. اسم داستانش "پسري به دكتر ميرود" بود. كاغذهاش رو از دفترش كنده بود. اونها رو بريده و منگنه كرده بود و داستان رو توش نوشته بود. كتاب بدون تصوير بود و پشت جلدش هم نوشته بود " داراي پروانه از وزارت بهداشت"
. و اينكه داستان براي كلاس دوميها نوشته شده است. زياد جدي نگرفتمش. كتابهاي بعدي هم يواش يواش منتشر شد. داستان "دائي" تحت تاثير برنامهي مبتذل "رنگين كمان"
كه البته به مذاق مخاطبهاش خيلي خوش مياد. و بعد داستان ساندويچ و .... . با نوشتن كتابهاي بعدي طراحي پشت جلد عوض شد و به سبك و سياق کتابهای كودكان، پشت جلد رو پر كرد با معرفي داستانهاي قبلي از اين نويسنده
و پايين جلد هم قيمت كتاب و اسم موسسه انتشاراتي كه به افتخار خودش " انتشارات ايليا" نامگذاري كرده بود نوشت. آخرين اثر اين نويسنده جوان "چهارشنبه سوري" بود كه حدوداً يك ماه قبل از برگزاري جشن چهارشنبه سوري امسال نوشته شد و باعث شد كه........
دوستان بيخيال ما
رفته بوديم عيد ديدني خونه يكي از دوستهاي من كه دختري تقريباً همسن ايليا داره. بهشون گفته بودم كه ما راس ساعت 7 خونه شما هستيم، اما تو بزرگراهها گم شديم و 7:30 دقيقه رسيديم سر قرار. مامان و بابا هم بي خبر از همه جا تو خونه نشسته بودن كه ما وارد شديم. ايليا تيپزده و مشعوف! از ديدن دخترخانم جوان در حاليكه عيدي دخترك رو كه يك ليوان موزيكال بود، كادوپيچ كرده بود سراغ دوشيزه جوان رو گرفت كه مامان و باباش تازه يادشون افتاد كه مدتي هست دخترك رو اين دور و برها نديدن. بعد از جستجوي خونه پدر خانواده گفت: آهان ممكنه رفته باشه سر خيابون منتظر شما! و رفت بيرون و دو دقيقه بعد با دخترك كه شلوارك كوتاه و تيشرت نازك پوشيده بود، برگشت. زهرهم آب شد، چون بغل خونه شون يك ساختمان در حال ساخت بود كه اون موقع شب هم چند تا كارگر توش مشغول كار بودن. ايليا هم با ديدن دوشيزه جوان سر به هوا برگشت و نگاه معني داري به من كرد و با صداي بلند گفت: چه بيخيالن اينا !!!!
اينم قيافه من و بابائي!
پسرم عيدت مبارک
من در هر نوروزي مرغ ميشوم
و روي شاخه درخت مينشينم
در هر نوروزي لبم كودك ميشود
و مثل بوسه اي روي دست پدرم مينشيند
ببينيد ببينيد مثل اينكه آسمان درياست
و بادبادكم يك ماهي قرمز
ببينيد ماهي قرمزم با بالهها و دم بلند و رنگارنگش
چه جوري در آسمان شنا ميكند
نوروزهاي آينده يكي از ديگري بهتر خواهند بود
چشم را ميبندم
نوروزهاي نردبانم را بالا ميروم
و در يكي از نوروزهاي آينده، بادبادكم را برميدارم
و به دشت روبروي خانهمان ميدوم
هر چه ميدوم از اين سرش به آن سرش نميرسم
و اين همان دياري است كه هر شب عيد
دشت و كوه و باغ و بيابانش
با آتش چهارشنبهسوري چراغان ميشود
نيما يوشيج
ديكته خداحافظي
پسرم، اگر هنگام درس دادن تو بازيگوشي كردي و به درس گوش نميكردي و من به تو حرفي زدم يا سر تو داد زدم، آن را به دل نگير و به مهرباني ياد كن كه هدف من يادگيري تو بود. پسرم! چند چيز را از تو ميخواهم كه از من به يادگار داشته باشي:
اول – در هر كاري خدا را به ياد داشته باش و به فكر فقيران باش و به آنها كمك كن كه تو را دعا ميكنند.
دوم – درستكار و راستگو باش كه در زندگي اين دو، انسان را موفق ميكنند.
سوم – به پدر و مادر و معلم و بزرگترها احترام بگذار تا در زندگي سربلند و پيروز شوي.
پسر گلم، دوستت دارم و هميشه به ياد پاكي تو هستم.
خداحافظ پسرم
ك.
تا امروز كه بيست و هفت روز از آبان 85 ميگذره،من هنوز فرصت نكرده بودم كه يادداشتهاي كلاس اولت رو تموم كنم. چه حسن ختامي بهتر از ديكته خداحافظي.
كلاس اول تموم شد. با خوندن هر حرف از حروف الفبا با هم ذوق كرديم، با هم تعجب كرديم، با هم دعوا كرديم ، با هم كلنجار رفتيم، قهر كرديم ، آشتي شديم تا تونستي اين قند پارسي رو بخوني و بنويسي!
يادته اون شب كه ديكته خداحافظي رو آوردي و بهم نشون دادي، اشكهام بياختيار جاري شد. تو مرتب ميپرسيدي مگه اين چيه كه اينقدر گريه ميكني. پسرم شايد تو در عالم كودكي هنوز معني اين جملات ساده رو درست نميفهمي. بنابراين بايد اينها رو برات نگهدارم تا روزي كه معناي زندگي رو حسابي درك كردي ببيني كه همين چند جمله ساده از زبان كسي كه به تو خواندن و نوشتن ياد داد، چقدر باارزش هستند.
خانم ك. حق بزرگي بر گردن تو داره، كمترين اداي وظيفه اينه كه ديكته خداحافظيشو بي جواب نگذاري.
خانم ك. سلام
روز چهارشنبه شما آخرين ديكته كلاسي را به ما گفتيد و ما آن را نوشتيم. شما اسم اين ديكته را ديكته خداحافظي گذاشتيد اما اين ديكته يك ديكته معمولي نبود. در اين ديكته شما حرفهاي قشنگي به ما گفتيد و نصيحتهاي خوبي به ما كرديد. شما از ما خواستيد كه اين نصيحتها را از شما به يادگار داشته باشيم. من سعي ميكنم كه به تمام نصيحتهاي شما عمل كنم تا موفق باشم.
خانم ك. در آينده اگر من به موفقيتي دست پيدا كنم، سهم بزرگي از آن موفقيت از آن شماست. شما بوديد كه خواندن و نوشتن به زبان مادريام را به من آموختيد. وقتي تعطيل شدم ديكته خداحافظي شما را در يك قاب خواهم گذاشت و به ديوار اتاقم آويزان خواهم كرد. در گوشه اين قاب عكس شما و خانم ر. را ميگذارم تا هميشه تصوير دو فرشتهاي را كه دستهاي مرا گرفتند و من را از اولين پلهي دانش بالا بردند، در نظر داشته باشم.
دوستتان دارم
ايليا
اين جمله رو از كسي كه نامش رو بر تو گذاشتم به خاطر داشته باش:
هركس به من حرفي بياموزد، مرا بنده خود ساخته است.
پيام هاي ديگران () link یکشنبه ٢۸ آبان ،۱۳۸٥ - مامان ایلیااتهام دزدی
پنجشنبه گذشته با ايليا و بابائي رفتيم بانك. حسابي خوش خوشانش بود كه قسط مسكن رو به دستگاه پرداخت كرده و حقوق بابائي رو تو دستگاه اسكناس شمار گذاشته و چك كرده كه رقمش درست باشه. اما......
وقتي رسيديم خونه ؛ باباش داشت پولهاش رو مي شمرد و دسته بندي ميكرد. رقم دريافتي زياد نبود ولي خوب بانك هر چي اسكناس پونصد توماني داشت بهش داده بود به همين دليل حجم پول زياد بود. تو اين اثنا ايليا زل زده بود به باباش و خيره خيره نگاه مي كرد .يك دفعه دست از بازي برداشت و با لحن تاسف باري به من گفت : اين همه پول فقط مي تونه از راه دزدي به دست اومده باشه! من كه برق از سرم پريده بود گفتم : نه ماماني ؛ اين حقوق باباست كه به خاطرش كار كرده. دزدي نيست. ايليا گفت : اگه حقوق بود كه يه دسته ؛ نه دو دسته....اين خيلي زياده ؛ پس دزديه!
بعد با لحن عاقل اندر سفيهي گفت كه هيچ خوب نيست كه آدم از پول دزدي زندگي كنه و .......
حالا مجسم كنيد قيافه هاي ما را.....!!!!!!

وقتي ايليا سواد دار ميشه....(۱)
1. فكر ميكنه كه معلم فارسي شون يه كمي كم فارسي بلده چون كه به ميمان ميگه ميمون. دليلش هم اينه كه ما نبايد تو كلاس فارسي بگيم نون ، درستش اينه كه بگيم نان ، پس به ميمون هم بايد بگيم ميمان!!!
2. ديگه لازم نيست ده دفعه به مامانش بگه كه مخزن آب يخچال رو پر كنه ، كافيه يه برچسب بزنه رو يخچال كه روش با خط بچگونهاي نوشته شده : " اين آبخوري سه روزه كه خاليه ، لطفاً پرش كن!"
3. يه برچسب هم ميزنه روي تي شرت باباش كه " از دست ِ اين بابا كه تو كارهاي خونه به مامان كمك نميكنه! "
4. وقتي مامانش روزنامه ميخونه و جدول حل ميكنه ، بالاي حاشيه سفيد روزنامه مينويسه : "مامان خوبم ، چطوري ازت بايد تشكر كنم ، خيلي براي من زحمت ميكشي"
5. بالاي برگه پلي كپي سرمشق براي معلم فارسي مينويسه : " از فارسيتان مچكرم!"
6. زير برگه تصحيح شده ِ مشق فارسي براي معلمش مينويسه : "لطفاً بنويسيد صدآفرين يا هزار آفرين"
نميتونم بگم چه قندي تو دلم آب ميشه از فارسي نوشتنت، از فارسي خوندنت و از اينكه بعضي وقتها كه بهت گير ميدم كه سرسري ننويس، خوش خط بنويس ميگي : هر كي يه فونتي !!! داره ، فونت من اينجوريه !
روح سهراب شاد كه ميگه : " دلخوشيها كم نيست ، مثلاً اين خورشيد، كودك پس فردا، كفتر آن هفته....
پيام هاي ديگران () link جمعه ۱٢ اسفند ،۱۳۸٤ - مامان ایلیا
آموزه هاي جديد از مدرسه
مامان : ايليا مشقهاتو نوشتي؟
ايليا : آره مامان ، به جججججججججووووووون خدا نوشتهم.
مامان : خوب حالا قسم ِخدا نخور.
ايليا : آخه تو باور نميكني كه!!! به ججججججووووون امام رضا نوشتهم .
ايليا : مامان ، خانوم قرآنمون گفته ،در مورد حضرت علي يه نقاشي بكشيد و بياريد، كمكم ميكني؟
مامان : حتماً ( تو فكرم انواع اقسام طرحها مياد، ازغذا گذاشتن تو دهن بچههاي يتيم تا كندن ِ در خيبر...همه شون هم كه نقاشيش سخته!!!)
- تو ميتوني صحنه جنگيدنش با دشمن رو بكشي. 
ايليا : من كه بلد نيستم ، بيا خودت بكش!
با زحمت دو تا مرد عرب كشيدم و حضرت علي رو با ذوالفقار و هاله دور سرش از جناب دشمن متمايز كردم. اين وسط ايليا از شكل ذوالفقار كلي ذوق كرده بود. از روي نقاشي من چند تا نقاشي كشيد ، يكي براي ماماني ، يكي براي خانم معلم يكي هم براي خودش.....
چند روز بعد.....
ايليا : ديدي مامان اشتباه كرده بوديم!
مامان : چي رو؟
ايليا :خانوممون گفته بود رضا رو نقاشي كنين نه علي رو !!!!!!!
پيام هاي ديگران () link جمعه ٢ دی ،۱۳۸٤ - مامان ایلیا
مهاجرت
چهارشنبه – چهارم آبان ، موقع رفتن به مدرسه
ایلیا : مامان ، میدونی من چرا دوست ندارم تو شهر(!!!) فنلاند زندگی کنم؟ چون اونجا تن ماهی شون بدمزه س
. بعدشم مامانی که خونه ش تهرانه ، خوب من دلم تنگ میشه دیگه!
به نظر شما برای مهاجرت نکردن از ایران این دلیل اول به اندازه کافی محکمه پسند نیست؟!! 
پيام هاي ديگران () link جمعه ٦ آبان ،۱۳۸٤ - مامان ایلیا
روز جشن شكوفه هاست
پنجشنبه – سي و يكم شهريور هشتاد و چهارشنبه
اپيزود اول – قبل از جشن
صبح ساعت پنج و نيم بلند شدم تا سر ساعت هفت و نيم كه مراسم شروع ميشد اونجا باشيم. اما اونقدر دور خودم الكي چرخيدم كه دير شد. صبحانه رو خورديم و لباس شكوفه رو تنش كرديم و موهاش رو ژل زديم و از زير قران ردش كرديم و يه كاسه آب هم ريختيم پشت سرش . در حين انجام اين حركتهاي نمادين ازش فيلم و عكس هم گرفتيم !!
وقتي به در مدرسه رسيديم ، خالهت با دو تا غنچه رز زرد و قرمز منتظر ايستاده بود. خوب اين خيلي مهم بود ، خالهت كه معمولاً تعطيلات رسمي رو هم ميره سر كار ، به خاطر مراسم شكوفه ها مرخصي گرفته بود و از ساعت هفت و ربع دم در مدرسه ايستاده بود. وقتي اومديم بريم تو مدرسه با خانواده اي رو به رو شديم كه با لب و لوچه آويزون از مدرسه بيرون اومدن، مدير مدرسه ازشون خواهش كرده بود كه تشريف ببرن و ساعت هشت و نيم بيان. اصلاً جاي تعجب نيست ، كجاي اين مملكت اطلاع رساني ميشه كه اينجا بشه ، تقصير هيئت دولته كه ساعت رسمي كشور رو عقب و جلو ميبرن! حالا اون كوچولوهه كه با اون سر و پز اومده جشن يه ساعت هم معطل بشه اشكالي نداره چون بزرگ ميشه و يادش ميره!!! ما اصلاً خم به ابرو نياورديم و در يك حركت نمادين ديگه از در و ديوار مدرسه و ايليا در حال ورود به مدرسه و خروج از مدرسه و غيره عكس گرفتيم و اونقدر تو حياط اين ور و اونور رفتيم كه بقيه خانواده هايي كه بيرون در حال انتظار ساعت هشت و نيم بودن يواش يواش اومدن تو و شروع كردن به فيلم و عكس گرفتن . آقاي مدير هم كه ديد ملت فاتحه اي به بيانات ايشون نخوندن با لبخند بسيار دوستانه اي اومد به طرف ايليا و دستشو دراز كرد و چاق سلامتي كردن و تبريك گفت و از معلم قران هم خواست كه كارت تبريك ايليا رو بهش بده. بعد بچه ها يكي يكي اومدن جلو و كارتشون رو گرفتن و مدير رفت پشت ميكروفن و از بچه ها و پدر مادرها خواست كه به سالن اجتماعات برن .
تو فاصله اي كه بچه ها كارت ميگرفتن ، ايليا هوس مامانيش رو كرد و با خالهش رفت خونه ماماني و اونجا هم يه دور ديگه از زير قران و كاسه آب رد شد و شاد و شنگول با ماماني برگشت.
اپيزود دوم – جشن
بچه ها در قسمت جلوي سالن و پدر و مادرها در قسمت عقب نشستن . جشن با تبريكات ويژه نيمه شعبان – كه دو روز ازش ميگذشت – شروع شد و همونطور كه فكر ميكردم سرو كله معلم امور تربيتي پيدا شد . البته به دليل حساسيت موضوع!!! از معلم امور تربيتي مقطع دبيرستان دعوت شده بود كه ايشان علاوه بر كسوت دبيري مداح اهل بيت هم بودند. آقائي بسيار چاق با ريش انبوه و لحني نه چندان مناسب محيط آموزشي ، مجدداً نيمه شعبان رو تبريك گفتن و شروع به مداحي كردند و بعد از اينكه ابياتي در وصف باده و صبوحي و دردي كش و ..... خواندند با لحني عاقل اندر سفيه به بچه ها گفتن كه : " البته شما بچه ها از اين شعرها چيزي نمي فهمين ، تا بزرگ بشين و متوجه بشين كه من الان دارم چي ميگم!!!! " و بعد افاضات فرمودن :" شما بچه ها الان مثل فرشته ها هستين ، خيلي پاكين ! ميدونين چرا؟ چون هنوز به بلوغ نرسيدين!!!" اينجا ديگه من داشتم از كوره در ميرفتم. خيلي به خودم فشار آوردم كه داد نزنم كه :"مردك ! از همين الان سعي نكن از بلوغ يه لولو براي اين بچه ها بسازي!" خلاصه آقاي مداح چند دقيقه ديگه چرند و پرند بهم بافتن و تشريفشون رو بردن. بعد از ايشون آقاي رافيك ( كه خودش ميگفت كه من تو تلويزيون برنامه اجرا ميكنم!!! الله اعلم ! شايد بكنه . من كه تلويزيون نمي بينم!) اومد و چند تا چشمه شعبده بازي اجرا كرد و ماسك رو صورت بچه ها گذاشت و تونست بچه هايي رو كه با شعرهاي آقاي مداح وا رفته بودن ، سر حال بياره. بعد از اون گروه تئاتر چهار نفري دخترها اومدن و نمايش "خروس زري ، پيرهن پري " رو اجرا كردن كه به مذاق من كه خيلي خوش اومد ، بخصوص بعد از ايجاد فضاي روحاني جناب مداح ، نمايش خيلي ضروري مي نمود!!! در حين نمايش پذيرائي هم شديم. كيك ليموئي با آب ميوه. بعد هم معارفه با معلمها و معاونهاي مدرسه و رفتن بچه ها همراه معلم ها به كلاسها براي آشنا شدن با محيط كلاس.
در اين فاصله كه بچه ها از كلاسها بازديد ميكردن ، آقاي مدير بايدها و نبايدها رو بهمون يادآوري كردن . خط و نشون ها رو هم كشيدن . تعاريف لازم از كادر آموزشي و اينكه چقدر اينها مجربند و چه و چه هم كه به جاي خود....
اپيزود سوم – بعد از جشن
وقتي بچه ها با كادوي اهدائي مدرسه ( جعبه هاي اسباب بازي فكري، مال ايليا بازي شرك و شركت هيولاها بود) برگشتن به سالن و ما رو بردن به ديدن كلاسهاشون. خوشبختانه محيط كلاسها بد نبود ولي متاسفانه تعدادشون زياد بود. دو تا كلاس اول داشتن كه اولي بيست و شش نفر و دومي كه ايليا نفر اول دفتر كلاسش بود بيست و هفت نفر. يادم اومد كه روزي كه براي اولين بار براي پرس و جو از ثبت نام كلاس اول به مدرسه رفته بودم ( حدود نيمه فروردين ماه ) آقاي مدير با نگاهي عاقل اندر سفيه و پشت چشم نازك شده فرمودن كه كلاس اول پر شده و مجوز ثبت نام فقط براي بيست تا بيست و دو نفر دارند و لطفاً صبر كنيم تا اواخر ارديبهشت كه شايد كلاس اول رو دو تا كنن و تعداد دانش آموزها در هر كلاس كمتر خواهد شد!!!
چند تا عكس تو كلاس گرفتيم و نزديكيهاي ظهر بود كه برگشتيم خونه.
تو راه كه برميگشتيم ، از ايليا پرسيدم از مدرسه خوشت اومد؟ خوب بود؟ گفت :آآآآآآآآآآآره ، فقط ميشه بگي چند وقت ديگه بايد برم مدرسه تا تموم بشه؟ گفتم تا آخر خرداد سال ديگه. گفت: " نه ، منظورم اينه كه كلاً تموم بشه؟" گفتم : شرمنده ، يه دوازده سالي طول ميكشه. آهي كشيد و گفت : واي چقدر زياد ...من كه خسته ميشم. بعد هم شروع كرد به گزارش كيف هاي اسپايدرمن و اينكريديبلز و بتمن با آب و تاب فراوون.
پيام هاي ديگران () link سهشنبه ۱٢ مهر ،۱۳۸٤ - مامان ایلیا

